حکایت قسم دروغ پیرمرد نزد قاضی

[ad_1]

حکایت قسم دروغ پیرمرد نزد قاضی

حکایت قسم دروغ پیرمرد نزد قاضی دو پیرمرد که یکی از آنها قد بلند و قوی هیکل و دیگری قد خمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند.

اولی گفت: به مقدار ١٠ قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت نیاز به من برگرداند
و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی نمیدهد و می‌گوید طلب تو را داده‌ام.
حضرت قاضی!

از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر

دومی گفت: من اقرار می‌کنم که قطعه طلا از وی قرض نموده‌ام ولی بدهکاری را ادا کردم و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
قاضی گفت دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
پیرمرد گفت یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می‌کنم.
سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم و اگر بار دیگر از من بخواهد، از روی فراموشکاری است.
قاضی به طلبکار گفت: اکنون چه می‌گویی؟

او در جواب گفت: من می‌دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی‌کند، شاید من فراموش کرده باشم، امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد، پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت. در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی‌درنگ هر دوی آنها را صدا زد.
قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد و دیواره‌اش را تراشید، ناگاه دید که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.

به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد، حیله کرد که قسم دروغ نخورد
ولی من از او زیرک‌تر بودم.

حکایت قسم دروغ پیرمرد نزد قاضی

همچنین ببینید: حکایت قاضی و امانت یک مرد

حکایت قسم دروغ پیرمرد نزد قاضی

حکایت قسم دروغ پیرمرد نزد قاضی,داستان قسم دروغ خوردن پیرمرد در مقابل قاضی,داستان قایم کردن طلا درون عصا و قسم دروغ خوردن مقابل قاضی,داستانهای زیبا

[ad_2]

لینک منبع

حکایت دعانویس و زن حامله

[ad_1]

حکایت دعانویس و زن حامله

حکایت دعانویس و زن حامله حکایت جالب و آموزنده ای است که در این بخش از مجله مراحم برای شما گردآوری نموده ایم که امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید.

یک نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غریب بود و مردم هم غریبه توی خانه‌هاشان راه نمیداند! .

همین‌جور که توی کوچه‌‌های روستا می گشت دید مردم به یک خانه زیاد رفت و آمد می کنند ، از کسی پرسید اینجا چه خبره ؟

گفت زنی حامله درد زایمان دارد و سه روزه پیچ و تاب میخوره و تقلا میکنه ولی نمیزاد! ، ما دنبال دعانویس می گردیم از بخت بد دعانویس هم گیر نمیاریم

مرد تا این حرف را شنید گفت : بابا دعانویس را خدا براتون رسونده ، من بلدم ، هزار جور دعا میدونم!

فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد کردند و خرش را به طویله بردند ، خودش را هم زیر کرسی نشاندند ، بعد قلم و کاغذ آوردند تا دعا بنویسد ، مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت :

این کاغذ را در آب بشورید و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائید و بچه صحیح و سالم به دنیا آمد!

از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند . بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته :
خدایا نزار امشب توی کوچه های برفی این ده بخوابم ، من اینجا غریبم…

حکایت دعانویس و زن حامله

حکایت دعانویس و زن حامله

 

 

[ad_2]

لینک منبع

حکایت خواستگاری از دنیا

[ad_1]

‘ );
w.anetworkParams[ ad.id ] = ad;
d.write( ‘

حکایت خواستگاری از دنیا را در این صفحه بخوانید حکایت زیبا و آموزنده درباره دنیا که امیدواریم که از خواندن آن لذت ببرید.

حکایت خواستگاری از دنیا

حکایت خواستگاری از دنیا

روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت:دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر و جادوی چشمانش شده ام .
پدر با خوشحالی گفت: بگو این دختر کجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت:
ببین پسرم این دختر هم تراز تونیست و تو نمیتوانی او راخوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به اوتکیه کند.

پسر حیرت زده جواب داد :امکان ندارد پدر کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما…..
پدر و پسر با هم درگیر شدند و کارشان به اداره پلیس کشید
ماجرا را برای افسر پلیس تعریف کردند. افسر دستور داد دختر را احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند افسر پلیس با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی اوشد و گفت :این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است و این بارسه نفری باهم درگیرشدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند وزیر با دیدن دختر گفت :اوباید با وزیری مثل من ازدواج کند …..و…..قضیه ادامه پیداکرد تا رسید با شخص امیر امیرنیز مانند بقیه گفت:این دختر فقط با من ازدواج میکند…
بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دختر جلو آمد و گفت :راه حل مسئله نزد من است . من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد.
…..و بلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ افسرپلیس ؛ وزیر و امیر بدنبال او…….
ناگهان …هرپنج نفر باهم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند
دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد و گفت: آیا میدانید من کی هستم؟!
من دنیا هستم !!
من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوندوبرای بدست آوردنم باهم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از خود و اطرافیان و انسانیت غافل میشوند تا زمانیکه در قبر گذاشته می شوند درحالی که هرگز به من نمیرسند…!!!

داستان دلبستن به دنیا

حکایت خواستگاری از دنیا و داستان درباره عاشق شدن پدر و پسر و داستان خواستگاری کردن پدر و پسر از دنیا و داستان زیبا درباره دلبستن به دنیا

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:


همچنین ببینید



زنی که در خواب حرف میزد

زنی که در خواب حرف میزد  زنی که در خواب حرف میزد و شوهرش حرف …

[ad_2]

لینک منبع

حکایت شراب و انگور

[ad_1]

‘ );
w.anetworkParams[ ad.id ] = ad;
d.write( ‘

حکایت شراب و انگور Red Wine

حکایت شراب و انگور حکایت بسیار زیبا میباشد که با مثالی جالب علت حرام بودن شراب را بازگو میکند شراب در اسلام حرام است ولی انگور حرام نیست! سوالی که یک مسیحی از یک مسلمان میپرسد و مرد مسلمان با مثالی زیبا پاسخ او را میدهد.

چرا شراب حرام است ولی انگور نه؟

مسلمانی رفت خانه مسیحی، برایش انگور آورد و خورد، برایش شراب آوردن گفت حرام است من نمیخورم
مسیحی گفت:عجبا، شما مسلمانان انگور میخورین اما میگویید شراب حرام است، درحالی این از آن بدست آمده.

مسلمان گفت: ‏‎ببین این زن شماست و این هم دختر شماست درسته؟
گفت بله! گفت:ببین خدا این را به شما حلال کرده و آن را حرام، در حالی که آن از این به دست آمده است…
 حکایت شراب و انگور Red Wine

✅ لینک این صفحه برای ارسال به دوستان:


همچنین ببینید



یک مهمانی دو نفره خاص

داستان درباره مادر داستان درباره مادر را در این صفحه بخوانید داستان بسیار زیبا که …

[ad_2]

لینک منبع

حکایت مجازات دزدیدن خوشه گندم

[ad_1]

حکایت مجازات دزدیدن خوشه گندم

حکایت مجازات دزدیدن خوشه گندم حکایت زیبا و اموزنده میباشد که در کتاب حق الناس نوشته کدیور چاپ شده است امیدواریم که از خواندن آن لذت ببرید.

پیرمردی بود زاهد که در دل کوه، توی دخمه‌ای عبادت می‌کرد و از علف‌ها و میوه‌های جنگلی کوه هم می‌خورد. روزی از کوه به زیر آمد و به طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزدیک ده رسید، مزرعه گندمی دید.

خیلی خوشش آمد، پیش رفت و دو تا سنبله از گندم‌ها چید و کف دستش خرد کرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد، بعد از آنکه چند قدمی به طرف ده پیش رفت، به خودش گفت: «ای مرد! این گندم از مال که بود خوردی؟… حرام بود؟… حلال بود؟…»

زاهد سرگردان و پریشان شد و گفت: «خدایا! من طاقت و توش عذاب آن دنیا را ندارم ـ هرچه می‌خواهی بکنی و به هر شکلی که جایز می‌دانی مجازاتم کن و تقاص این چند دانه گندم را در همین دنیا از من بگیر!» خدا دعا و درخواست او را قبول کرد و او را به شکل گاوی درآورد و به چرا مشغول شد.

صاحب مزرعه که آمد و یک گاوی در گندم‌زارش دید هرچه در حول و حوش نگاه کرد کسی را ندید ـ ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر که از گوشت و پوست او هم استفاده کرد، کله خشک او را برای مزرعه‌اش «داهول» کرد یعنی مترسک کرد و توی زمین سر چوب کرد ـ روزی که صاحب زمین مزرعه‌اش را چید و کوبید و گندم را خرمن کرد، شب دزدها آمدند و جوال‌هاشان را از گندم پر کردند ناگهان صدای غش‌غش خنده از کله خشک گاو بلند شد، دزدها مات و حیران شدند و خشکشان زد، هرچه به این طرف و آن طرف نگاه کردند دیدند هیچکس نیست اول خیلی ترسیدند و گندم جوال کردن را ول کردند.

بعد آمدند پیش کله و ایستادند و گفتند: «ای کله! ترا خدا بگو ببینم چرا می‌خندی؟ تو که هستی؟ چرا اینطور می‌خندی و ما را مسخره می‌کنی؟» کله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا خوشه گندم دارم چنین مکافاتی می‌بینم ـ وای به حال شما که جوال جوال می برید.

حکایت زیبا

حکایت مجازات دزدیدن خوشه گندم

حکایت مجازات دزدیدن خوشه گندم

[ad_2]

لینک منبع